تبلیغات
" سرزمین اشنایی " - (بخشی از نامه ی رابیندرانات تاگور به همسرش)
میشه مثل یه قطره اشك بعضیا رو از چشمت بندازی .... ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشكی رو بگیری كه با رفتن بازیا از چشمت جاری میشه
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

(بخشی از نامه ی رابیندرانات تاگور به همسرش)

بیا...
همان گونه كه هستی بیا دیر مكن...
گیسوان مواجت آشفته
فرق مویت پاشیده.
بیا دلگیر مشو
بیا همان گونه كه هستی
بیا دیر مكن
چمن ها را پایمال كرده به سرعت بیا.
اگر چه مروارید های گردنبندت بیفتد و گم شود.
باز بیا و دلگیر مشو
از كشتزارها بیا،
تندتر بیا...
ابرهایی كه آسمان را پوشیده است می بینی
در طول رود كه در آن دیده می شود.
دسته پرندگان وحشی در پروازند.
بادی كه از روی چمن ها می گذرد و هر آن شدت می گیرد باد آن را خاموش خواهد كرد
چه كسی می تواند تردید داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشیده ای
زیرا دیدگان طوفانیت از ابرهای بارانی هم سیاه ترند
اگر هنوز حلقه ی گل بافته نشده، چه مانعی دارد؟
اگر زنجیر طلایت هم بسته نشده آن هم بماند
آسمان از ابر آكنده است دیر شده همان گونه كه هستی بیا...
بیا فقط بیا...


نوشته شده توسط :شبگرد تنها
سه شنبه 3 فروردین 1389-08:41 قبل از ظهر
نظرات() 

سونامی
سه شنبه 3 فروردین 1389 01:14 بعد از ظهر
شنیدم اون لحظه که تاگور داشت این نامه رو مینوشت
مری نالینی در خواب بود و ظهر آن روز بیدار شد.
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/58/Rabindranath-Tagore-Mrinalini-Devi-1883.jpg
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.